آرشیو نسخه های rss پیوندها تماس با ما درباره ما
مفیدنیوز
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا                                                                           
صفحه اصلی | سیاسی | اجتماعی | فضای مجازی | اقتصادی | فرهنگ و هنر | معارف اسلامی | حماسه و مقاوت | ورزشی | بین الملل | علم و فناوری | تاریخ يكشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷ rss
نسخه چاپی ارسال
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله نوری همدانی
پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
سایت اینترنتی حجه الاسلام والمسلمین جاودان
استاد قاسمیان
خبرپو - جستجوگر خبر
پاتوق كتاب
شناخت رهبری
عصر شیعه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
صدای شیعه
عمارنامه
شبکه خبری قم

خاطره اینستاگرامی علی مشهدی از پدرش




تاریخ: ۱۴ آذر ۱۳۹۴

به گزارش خبرنگار گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس، علی مسعودی(مشهدی) که همه او را با اجرای متفاوتش در بخش استندآپ کمدی برنامه خندوانه می‌شناسند، خاطره جالبی از پدر مرحومش را در صفحه شخصی اینستاگرامش منتشر کرد.

وی با انتشار تصویری از پدر مرحومش نوشت:

 

«خدابیامرز عادت داشت همیشه ظهرها یه ساعت بخوابه واسه همین اون یه ساعت مگس هم حق نداشت پر بزنه منم که کلا بی توجه به امور.هنوز چشماش گرم نمیشد یه کاری میکردم یه متر از جاش بپره اونم طبق آداب و رسوم تربیتی اون زمان با کمربند نصحیتم میکرد و به زور کنار خودش میخوابوند خلاصه این عمل تقریبا هر روز بدون وقفه تکرار میشد یه روز ننه طفلک گفت پسرم اگه امروز پسر خوبی باشی شب با بابات صحبت میکنم فردا واست یه دوچرخه بخره خلاصه بابام خوابید و من رفتم توی بالکن خونه که یه ساعت اونجا باشم و سروصدا نکنم تا ننه شب با بابام صحبت کنه از فردا دوچرخه داشته باشم همینطوری که داشتم تمرین پرتاب تف میکردم چشمم به یه بسته کبریت افتاد و شروع کردم مدلهای مختلف روشن کردن کبریت رو امتحان کردن پرتابی چرخشی لا انگشتی .یه دستی .تا یه بسته تموم شد و بابام خدابیامرزم بیدار شد طفلک فکر میکرد خواب میبینه که واسه اولین بار یه ساعت راحت بدون سروصدای من خوابیده داشت چای میخورد گفت آفرین خوشحالم که تصمیم گرفتی بالاخره پسرخوبی بشی هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای دادو فریاد همسایه ها بلند شد آتیش آتیش آقای مسعودی بالکنتون آتیش گرفته ... و من هنوز دوچرخه ندارم .شادی روح همه پدرهای نازنین که وقتی میرن تازه میفهمی چه گوهری رو از دست دادی فاتحه بفرستین».



نام(اختیاری):
ایمیل(اختیاری):
عدد مقابل را در کادر وارد کنید:
متن:

کانال تلگرام مفیدنیوز
کلیه حقوق محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع ميباشد.