آرشیو نسخه های rss پیوندها تماس با ما درباره ما
مفیدنیوز
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا                                                                           
صفحه اصلی | سیاسی | اجتماعی | فضای مجازی | اقتصادی | فرهنگ و هنر | معارف اسلامی | حماسه و مقاوت | ورزشی | بین الملل | علم و فناوری | تاریخ سه شنبه ۲۴ تير ۱۳۹۹ rss
نسخه چاپی ارسال
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله نوری همدانی
پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
سایت اینترنتی حجه الاسلام والمسلمین جاودان
استاد قاسمیان
خبرپو - جستجوگر خبر
پاتوق كتاب
شناخت رهبری
عصر شیعه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
صدای شیعه
عمارنامه
شبکه خبری قم

نقد نمايش «حضرت والا»؛ فكري موميايي شده در سوررئاليست سيال ذهن




تاریخ: ۲۸ آذر ۱۳۸۹

سيدشمس الدين حسيني
«حضرت والا» نوشته و كار حسين پاكدل، نمايشي است برگرفته از تاريخ معاصر در اواخر دوره قاجار تا اوايل پهلوي دوم. متن مي خواهد در بستري تاريخي به مسايل روز بپردازد، آن هم از بعد سياسي، اما به ظاهر در روند تاريخ گم مي شود. سردرگمي متن از پرحرفي هاي آن مشهود است. نمايش صددرصد تكيه بر قصه و داستان دارد. نه اينكه درام نبايد قصه گو باشد، اما داستانسرايي صرف، كار درام نيست. بايد از وراي يك داستان و يك يا چند واقعه برش هاي اصلي را انتخاب كرد و با عناصر درام آميخت، والا همه اش حرف و حرافي و تكرار مي شود. ظاهراً نويسنده مجذوب داستان و داستان گويي شده است. هر يك از موضوع هاي فرعي خود مي توانند موضوع اصلي يك نمايش باشند، اما بدون سرانجامي نهايي رها مي شوند. شايد يكي از دراماتيك ترين صحنه ها يا تابلوها همان صحنه به اصطلاح شام آخر باشد كه رجال مملكتي آن زمان يكي يكي توسط آيرم و بدستور رضا خان كشته مي شوند. رفت و برگشت در زمان هاي مختلف، نوعي سردرگمي و گيجي را بر نمايش حاكم كرده است. اين ديگر نامش به اصطلاح سياليت ذهن نيست، بلكه سردرگمي در زمان است. مي شد اين را از زبان تماشاكنان هم شنيد كه مثلاً شخصيت پوران، ماه منير و... را با هم قاطي كرده بودند. اين داستان گويي و گذار زماني باعث شده است كه زمان نمايش طولاني و ريتم آن كند شود. از اين رو حوصله مخاطبان از اين همه حرافي و تكرار حرف ها سرمي رود. شايد نزديك به 40 دقيقه از زمان نمايش اضافه است. از سويي، نوع زبان و گويش عهد قاجار و پهلوي در نمايشنامه با يكديگر خلط شده است. شايد به نوعي اين گويش ديگر نخ نما و كليشه اي شده است. اقداماتي چون تغيير جاي فعل و فاعل گويش زماني خاص نمي شود، بعضاً به لحاظ ادبي غلط هم از كار درمي آيد. شايد تنها كسي كه مي توانست اين نوع گويش را درست بنگارد و به كار گيرد آن هم موجز و دراماتيك و به صورت ديالوگ نه حرف، مرحوم علي حاتمي بود. ديگران مي خواهند از روي دست او بنويسند، اما ناشيانه و به تبع ناموفق. اين رونويسي را سالهاي اخير درسريالهاي تاريخ معاصر نيز شاهد بوده ايم كه بعضا به نوعي طنز و مضحكه زباني و گويشي بدل شده است، بجاي آنكه ديالوگي محكم باشد. بگذريم! در اين زياده گويي ها آنچه نويسنده منظور نظر دارد از دست مي رود. سياست زدگي متن نيز آفتي است كه نويسنده را مجذوب خود كرده است، گويي مي خواهد به نوعي همه مسايل اين مملكت را در يك نمايش بگويد. از اين رو دچار افاضه فضل شده است. مي دانيم كه كار درام بازگو كردن نعل به نعل تاريخ نيست. شكسپير در «هملت» تاريخ سياسي اجتماعي انگلستان زمان خودش رامي نگارد. اما نه حرافي دارد، نه اشاره مستقيم و نه گويش و زباني مخلوط. او حتي كليسا و مذهب و باورها و سطح سواد و درك و شعور اشراف، درباريان جامعه و مردم كوچه و بازار را نيز نشان مي دهد. ما در اينجا صرفاً شاهد بيان داستان يك سري وقايع تاريخي همزمان و مرتبط با هم هستيم، همين، نويسنده و كارگردان خواسته تا با گذر از زمان و دست يابي به نوعي سياليت ذهن، خود را از اين ورطه برهاند.اما به دليل همان داستان گويي مفرط و سردرگمي شخصيتها در زمان و مكان، كمتر موفق عمل كرده است. بطوري كه خواسته يا ناخواسته دچار تكرار و كليشه شده به همين دليل نياز به يك دراماتورژي حرفه اي دارد. نبود يك دراماتورژي همه جانبه چه در متن و چه اجرا در كل اثر خود را نشان مي دهد.
اما به كارگرداني مي رسيم و اجرا. سلطاني با همه احترامي كه براي او و بازي اش قائل هستم نتوانست آنطور كه بايد شخصيت را به ظهور برساند حس و حال و رفتار و... او مونوتن بود. همه اش يكجور بازي مي كرد و تحول در بازي اش كمتر ديده مي شد. مهدي پاكدل و عاطفه رضوي نيز تنها در حد معمول ظاهر شدند. در واقع بازي را بازي مي كردند به اين مي گويند ادا و اطوار درآوردن و خود را نشان دادن، نه كاراكتر را. اينجاست كه به ضعف در كارگرداني پي مي بريم كه بازيگراني موفق نمايش بيشتر از تجربه و توانايي خودشان استفاده كردند تا تفكر و انديشه و هدايت كارگردان. چون كارگردان نتوانسته است بازي هاي ضعيف ديگر بازيگران را به انجامي درست برساند.
در خصوص حركات و ميزانس ها هم چيز خاصي نمي توان گفت. چرا كه شرح و بسط حركت و ميزانسن و تفاوت اين دو در اين مقال نمي گنجد. تنها بايد گفت كار كارگردان اين نيست كه به بازيگر بگويد از اينجا بلند شو و در آنجا بنشين. اين بيشتر به يك كار چرخاني و مديريت شبيه است تا كارگرداني. كارگردان بايد تخمي را و انديشه اي را و انگيزه اي را درون بازيگر بكارد و به او كمك كند تا بازيگر آن را بپروراند و در نهايت خلق كرده و اين نوزاد را كه همان كاراكتر است سالم به دنيا آورد. در نهايت نگاه فمينيستي حاكم بر كار تا انتها ادامه دارد چون اين نوزاد دختر درون نمايش است كه بايد نسل بعدي را از سيطره قدرت نجات دهد. و اشاره به حضور هرچه بيشتر زنان و دختران در مسايل و تحولات سياسي اجتماعي باشد. انگار حضور نوزاد در نور موضعي همراه با ديالوگ شاعرانه و نوستالژيك مادر در نهايت اينكه شاهد نمايشي مطول و به لحاظ متن آشفته و دچار عدم انسجام تعدد موضوع و سطحي نگري داستاني و ضعف در شخصيت پردازي ها و پرداخت هاي دراماتيك و درجاهايي شعاري و همراه با تكرارهايي چندباره بوديم. گويا ذهن نويسنده و كارگردان در لابيرنت به اصطلاح سيال ذهن (البته به سبك ايشان) گم شده است. در پايان يكي از ديالوگ ها را مثال مي آورم، تا مشخص شود كه كليشه و تكرار و شعارهاي سياسي چگونه متن را به بيراهه برده است؛ «مشروعيت مال كسي است كه افسار قدرت را در دست دارد.»
به گروه خسته نباشيد مي گويم.



نام(اختیاری):
ایمیل(اختیاری):
عدد مقابل را در کادر وارد کنید:
متن:

کانال تلگرام مفیدنیوز
کلیه حقوق محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع ميباشد.