آرشیو نسخه های rss پیوندها تماس با ما درباره ما
مفیدنیوز
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا                                                                           
صفحه اصلی | سیاسی | اجتماعی | فضای مجازی | اقتصادی | فرهنگ و هنر | معارف اسلامی | حماسه و مقاوت | ورزشی | بین الملل | علم و فناوری | تاریخ يكشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸ rss
نسخه چاپی ارسال
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله نوری همدانی
پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
سایت اینترنتی حجه الاسلام والمسلمین جاودان
استاد قاسمیان
خبرپو - جستجوگر خبر
پاتوق كتاب
شناخت رهبری
عصر شیعه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
صدای شیعه
عمارنامه
شبکه خبری قم

براي شناسايي دشمن چهار هفته مجنون شدم !




تاریخ: ۲۸ آذر ۱۳۸۹

عنبر اسلامي
ميهمانان دويست و پنجمين برنامه شب خاطره برادر بسيجي محموديان و سرتيپ نجف پور هستند.
خبر به روشني روز در فضا پيچيد
خبر دهيد كسي دستگير مي آيد
مگر نديده اي آن اتفاق روشن را
به اين محله خبرها چه دير مي آيد
علي(ع) هميشه بزرگ است در همه فصول
امير عشق هميشه امير مي آيد
بيا كه منكر مولا اگر كه آزاد است
به عرصه گاه قيامت اسير مي آيد
بيا كه منكر مولا اگر كه پخته، ولي
هنوز از دهنش بوي شير مي آيد
راوي اول آقاي محمودزاده است. وي رزمنده داوطلبي است كه از ابتداي روزهاي جنگ درجبهه حضور يافته است. وي در عمليات هاي مختلف شركت كرده و تا پايان پذيرش قطعنامه، درجبهه حضور داشته است. پس از آن اسلحه را زمين گذاشته و قلم به دست گرفته و به ثبت خاطرات رزمندگان پرداخته . خاطرات ايشان را با هم مي خوانيم:
سوسنگرد كه اخيرا سالگرد آزادسازي آن بود، در واقع 2بار درمحاصره عراق قرارگرفت. دشمن همان 40 روزي كه درصدد بود تا خرمشهر را اشغال كند، روي اشغال سوسنگرد هم كار مي كرد.
من برمي گردم به دوراني كه وقتي جنگ شروع شد ما خودمان را به هر طريقي بود وارد خوزستان كرديم و حدود 15 روز به اين در و آن در زدن ما را به جبهه راه دادند ولي متأسفانه هيچ سازماني وجود نداشت كه ما را سازماندهي كند. ما در محاصره اول سوسنگرد وارد جبهه شديم. وقتي وارد منطقه شديم، تعدادي تانك عراقي از سمت روستاي «گلبهار» به نزديكي سوسنگر در حال پيشروي بودند. ما هم كه اسلحه اي نداشتيم مانده بوديم كه چه بكنيم. كنار جاده آمديم و چاله اي را كنديم و در آنجا مستقر شديم. حالا مانده بوديم كه از كجا اسلحه تهيه كنيم تا بتوانيم جلوي عراقي ها بايستيم. نزديكي هاي صبح بود كه ديديم عراقي ها با چهار-پنج تانك و نفربر و دو كاميون مهمات عراقي به ما نزديك مي شوند. ما 15 نفر بوديم كه به صورت داوطلب و خودجوش خود را به جبهه رسانده بوديم و فقط دوسه نفري اسلحه ژ-سه داشتند. وقتي عراقي ها به 200 متري ما رسيدند، دوسه نفري كه زرنگ تر بودند از يك خشاب 12-10 گلوله زدند كه اسلحه شان گير كرد و من هم چون سربازي رفته بودم گفتم من بلدم. كمي ژ-سه را اين و آن ور كردم، تصور كنيد تانكهاي عراقي به نزديكي هاي ما رسيده بودند و ما داشتيم با يك اسلحه ژ-سه زواردر رفته ورمي رفتيم. من ديگر نااميد شدم. ديدم از پشت سر ما، گردان 16 قزوين مستقر بودند يك تانك به سمت ما مي آمد. يك ستوان جواني كه خودش متوجه شده بود كه ما جلوتر هستيم به كمك ما آمد. ما كه ايشان را ديديم خيلي خوشحال شديم. او از تانك پياده شد و گفت موضوع چيه؟ به او گفتم من مي دانم تانكها كجا هستند اگرشما با ما بياييد من مكان آنها را به شما نشان مي دهم. به او گفتم شما وقتي مي خواهي شليك كني 50 متر آنطرفتر شليك كن. بگذار دشمن خيال كند كه تعداد ما زياد است. حالا تانكهاي عراقي 10-8-7 تايي بودند كه جلو مي آمدند به 150متري ما كه رسيدند. آنها به سمت ما شليك كردند و خوشبختانه ستوان جوان تانك را به جاده اسفالتي هدايت كرده و با دقت زد. يكي از كاميون ها كه كاميون مهمات بود آتش گرفت. به او گفتم حالا كاميون بعدي را بزن، او زد و كاميون بعدي هم منفجرشد. ديگر تانكها وحشت كردند. با اين انفجار نظام تانكهاي عراقي از هم پاشيد. عراقي ها هم كه وحشت كرده بودند شروع كردند به عقب نشيني. و بعضي از آنها هم خودشان را تسليم كردند و ما هم شروع كرديم به جمع آوري غنايم. فقط دنبال اين بوديم كه اسلحه و مهمات جمع آوري كنيم و بتوانيم ادامه دهيم. بعد يكي از خاكريزهاي عراقي را زديم و در آنجا مستقر شديم.
يكي ديگر از دلايلي كه سوسنگرد سقوط كرد اين بود كه كاري كه ما انجام داديم عراق يك موشكي داشت به نام موشك «دراگون» كه ازطريق هدايت شونده هدايت مي شد. ما ديديم اين موشك مدام در حال اذيت كردن تانكهاي ماست. يك روز كه من براي شناسايي رفته بوديم، درمنطقه اي بين ايران و عراق، در آنجا چاله اي بود كه ما آنجا را براي استقرار و شناسايي انتخاب كرده بوديم. ديدم وقتي موشك مي خواهد تانك ما را بزند، يك سيم از بالاي سر ما عبور مي كند. فرداي آن روز با چوبي كه آنجا بود، در داخل چاله منتظر ماندم تا ساعت حدود 2 نيمه شب بود كه آنها شروع كردن به زدن تانكهاي ما. همين كه زدند من با شاخك چوبي، سيم را پاره كردم و موشك كمي اين طرف و آن طرف رفت، عراقي ها تا سه روز هر وقت مي خواستند تانكهاي ما را بزنند، من سيم را با شاخك چوبي پاره مي كردم. تا اينكه روزسوم متوجه شدند. آنقدر چاله را زدند كه مجبور شديم آن چاله را ترك كنيم.
يكي ديگر از كارهايي كه مي شد درباره سوسنگرد مطرح كرد اين بود كه دفعه دوم كه ما سوسنگرد را از دست عراقي ها گرفتيم تعدادي از بچه هاي تبريز، تهران، مسجدسليمان بودند كه گفتند اين دفعه كه عراق اينجا را محاصره كرد، مقاومت كنيم يا نه؟
واقعيت اين بود كه اگر عراق وارد شهر مي شد ما به سمت شرقي سوسنگرد عقب نشيني مي كرديم و كم كم ازشهر خارج مي شديم. يكي از بچه هاي تبريز بود كه هنوز سن او به 20 نرسيده بود و بسيار زيرك و باهوش بود. همه به اتفاق گفتند كه ما از قسمت شرقي شهر خارج مي شويم و عقب نشيني مي كنيم. او گفت ما بايد در شهر بمانيم و مقاومت كنيم. او گفت من استدلالي دارم شما گوش كنيد، مي توانيد قبول نكنيد. گفت ببينيد ما نمي خواهيم سوسنگرد به دست عراقي هابيفتد. اگر عراق خواست مقاومت كند و سوسنگرد را بگيرد، ما در شهر بمانيم و يك جوري هم امام را متوجه كنيم كه ما در شهر درحال مقاومت هستيم و چون امام ما را دوست دارد به نيروها فشار مي آورد كه بيايند ما را نجات دهند و اين باعث مي شود كه سوسنگرد دوباره آزاد شود. اين بود رابطه يك جوان 19-18 ساله با رهبري.
استدلال آنقدر صادقانه بود كه همه پذيرفتيم. و اين شد كه 24 آبان عراق حمله كرد و دوباره شهر راگرفت. آن چيزي كه باعث شد حضرت امام خودشان وارد اين بحث شوند- اختلافات بني صدر و رهبري- بود كه حضرت امام به نماينده شان (مقام معظم رهبري) دستور داد كه سوسنگرد فردا بايد آزاد شود. در شهر استاديومي بود كه شبها به آنجا مي رفتيم و در آنجا استراحت مي كرديم. وضعيت بسيار آشفته اي بود و شهر در خاموشي مطلق بود. نزديكي هاي صبح بود كه ما ديديم از اطراف حميديه و روستاي الله اكبر سروصدايي شنيده مي شود كه آن سروصدا باعث شد كه ما مقاومتمان را به آن سمت ببريم و مقاومت كنيم. در ساعت 8 صبح بود كه ما جنازه هاي عراقي ها را از شهر پاكسازي مي كرديم. وقتي من خودم به آن جوان بسيجي را ديدم و رسيدم به او گفت ديدي امام ما رادوست داشت و ما نجات پيدا كرديم. اما اين برادر چند وقت بعد به شهادت رسيد.
سرتيپ نجف پور از جانباز و آزادگان دوران 8 سال دفاع مقدس آخرين راوي اين برنامه است.
وي كه در بيشتر عمليات هاي برون مرزي شركت داشته خاطرات بسيار شنيدني دارد كه برايمان بازگو مي كند.
من در اغلب عملياتهاي برون مرزي شركت مي كردم و نفراتي را كه با خود همراه مي بردم معمولا روي بدنسازي و آماده جسماني، استفاده از قطب نما، استفاده از سلاح، نقشه خواني و... روي آنها كار مي كردم.
يك روز فرمانده عمليات من را احضار كردند و دستور عملياتي به من دادند كه اين مأموريت با شماست و آماده شويد.
من از ميان نيروهاي، دو نيروي زبده و كاربلد را كه براي اين دوران تربيت شده بودند، را انتخاب كردم. گشتي ما گشتي بردبلند بود. گشتي بردبلند گشتي اي است كه به چندصد كيلومتر منتهي مي شود و اگر نياز باشد بازهم كار ادامه پيدا مي كند. مدتهاي مديدي بود كه توپخانه هاي ما از موشكهاي عراقي به شدت آسيب مي ديدند و هنوز هواپيماهاي ما براي شناسايي اين منطقه و اين سايت هاي موشكي موفق به جمع آوري اطلاعات نشده بودند. وظيفه ما اين بود كه در محل تجمع نيروهاي عراقي حضور پيدا مي كرديم. پس بايد ترفندي مي زديم. در نتيجه من شدم به عنوان يك مجنون، كه موج انفجار مرا مجنون و ديوانه كرده، سرم را كاملاً تراشيده بودم، دشداشه بسيار كثيف و چرك و مشمئزكننده اي پوشيده بودم كه الان كه يادم مي آيد، حس بسيار بدي به من دست مي دهد. يك قيافه كاملاً عقب مانده با دست و پاي كج و كوله كه يكي از پاهايم را روي زمين مي كشيدم و معمولاً سعي مي كردم به عراقي ها طعنه بزنم تا گمان كنند من تعادل جسمي و روحي ندارم. و آن دونفري هم كه با من بودند مي گفتند: بله اين برادر ما در بمباران مجنون شده و دعا كنيد كه خدا ايشان را شفا بدهد. ما خوشحاليم كه شما دلاورمردان هستيد كه با موشك باران شهرهاي ايران، دل ما را خنك مي كنيد! دو همراه من از عراقي ها مي پرسيدند كجا مستقر هستيد؟ در چه سپاهي خدمت مي كنيد و اطلاعات كم كم جمع آوري شد و نزديك به 4 هفته ما در خاك عراق بوديم تا اطلاعات ما كامل شد. بعد اطلاعات پخته شده را ارائه داديم و بهترين راهكارها را انتخاب مي كرديم. اطلاعات را كنار هم گذاشتيم و آن چيزي را كه به واقعيت نزديك بود استخراج كرديم و آماده شديم براي عمليات. ما در جنگل هاي «ام قر» در منتهي اليه چزابه و فكه در داخل جنگل يك بي سيمي را مخفي كرده بوديم كه خبر سلامتي خود را بدهيم. بعد از اينكه اطلاعات كامل مي شد خبر داديم كه حالمان خوب است آماده باشيد براي يك هفته ديگر كه عمليات را انجام بدهيم.كه الحمدالله عمليات بسيار خوبي بود و شايد اين شايد يكي از عمليات هايي بود كه در هيچ كجا گفته نشده و از زبان كسي شنيده نشده است.



نام(اختیاری):
ایمیل(اختیاری):
عدد مقابل را در کادر وارد کنید:
متن:

کانال تلگرام مفیدنیوز
کلیه حقوق محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع ميباشد.