آرشیو نسخه های rss پیوندها تماس با ما درباره ما
مفیدنیوز
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا                                                                           
صفحه اصلی | سیاسی | اجتماعی | فضای مجازی | اقتصادی | فرهنگ و هنر | معارف اسلامی | حماسه و مقاوت | ورزشی | بین الملل | علم و فناوری | تاریخ جمعه ۳۰ شهريور ۱۳۹۷ rss
نسخه چاپی ارسال
» سردار شهید علی اصغر وصالی
» شهيد غلامعلي رجبي
» متن وصيت نامه شهيد احمد بروجردي
» دست نوشته هاي شهيد اميري مقدم
» شهید فانی
» شهيد جواد جليلي
» مقاله شهيد غلامرضا حناني (نشريه فلق جهاددانشگاهي اميركبيرآبان1365)
» شهيد غلامعلي رجبي (۹ نظر)
» سردار شهید علی اصغر وصالی (۹ نظر)
» دست نوشته هاي شهيد اميري مقدم (۵ نظر)
» امیرسرلشگر شهيد صياد شيرازي (۲ نظر)
» شهيد حسن سروي (۱ نظر)
» نامه ای از شهید امیری مقدم به شهید مجیدصادقی نژاد (۱ نظر)
» شهيد جواد جليلي (۱ نظر)
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله نوری همدانی
پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
سایت اینترنتی حجه الاسلام والمسلمین جاودان
استاد قاسمیان
خبرپو - جستجوگر خبر
پاتوق كتاب
شناخت رهبری
عصر شیعه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
صدای شیعه
عمارنامه
شبکه خبری قم
دست نوشته هاي شهيد اميري مقدم

دست نوشته هاي شهيد اميري مقدم


خدا يا!هر بلايي داري توي همين دنيا به سرمان بياور (البته به اندازه ي ظرفيتمان)ولي توي آن دنيا ديگر نوكري آقا امام حسين(ع)را نصيب گردان!


دست نوشته هاي شهيد اميري مقدم
 

پنج شنبه ، 28 فروردين 1365

 ...قبل از شام بين دو نماز ياد حلاجيان افتادم كه خيلي حالم گرفته شد و كم مانده بود گريه ام بگيرد، مخصوصاً اينكه امشب شب چهلم اوست.ولي متأسفانه جايي براي به ياد او گريه كردن نيافتم، تا اين كه در اتوبوس ،اول دعاي كميل اين فرصت را يافتم.

 

يك شنبه 31 فروردين 1365

 ...قرآن را باز كردم، چشمم به عكس حلاجيان افتاد، باز هم به ياد سر بريده اش افتادم و نفسي سوزان بر آوردم.دلم ميخواست همانجا تنها مي شدم و به يادش گريه مي كردم.به ياد چهره نورانيش و تقيدش نسبت به مستحبات و مكروهات، به ياد آنكه هر وقت نگاهش مي كردم خوشحال مي شدم از اينكه اگر برگرديم تهران، دوستي دارم كه مي توانيم به همديگر اعتماد كنيم و در مشكلات روحي دست همديگر را بگيريم.

 

شنبه 20 ارديبهشت 65

عجيب است نمي دانم چطور شده ، چند وقتي است كه دائماً با وضو هستم و شبي نيست كه بدون وضو بخوابم.اصلاً دست خودم نيست .يكدفعه كه به خودم مي آيم متوجه مي شوم كه تمام روز را با وضو بوده ام.شايد به خاطر اين است كه هيچ مشقّتي ندارد يا به يا به خاطر اين است كه بچّه ها ببينند يا خدا كندبه خاطر اين باشد كه خداوند عنايتي كرده و توفيق داده در اين لحظات زندگي دائماً با وضو باشيم.

خدايا نيّتم را در اين امر و تمام اعمال ديگرم خالص بگردان وبه توفيقاتم روز به روز ولحظه به لحظه بيفزا،آمين!

[شبي شهيد] بلورچي را ديدم كه ايستاده بود من رفتم جلو، ابتدا نمي شد او را بوسيد يادم نيست براي چه ولي بعد اورا بوسيدم .

يا در جايي ديگر ميگويد:جايي بود كه بلورچي را ديدم و با او مصافحه كردم و چون من مي دانستم شهيد شده از فراق و شدّت تنهايي گريه كردم ولي نمي خواستم جلوي بلورچي اشك بريزم ولي هر كاري ميكردم نمي توانستم جلوي اشكهايم را بگيرم.

 

شنبه ،3خرداد 1365

...شب به ياد ماندني:

حدود ده نفر به جمعمان اضافه شدند و من نميدانم كه بقيه كجا خوابيده اند كه پشه اذيّتشان نكند ولي من توي اتاق خوابيدم.

آقا، چشمت جهنّم را نبيند.خدا بگويم اين قرارگاه را چه كند.همين امشب كه زياد شديم برق را قطع كردند.نصف شب ساعت 5/12 بود كه يكدفعه از شدّت گرما و از بس عرق كردم ، از خواب پريدم و بدون معطّلي رفتم بيرون آب خوردم.اصلاً نمي دانستم چه كار بكنم.بيرون از بس پشه بود نمي شد ايستاد.داخل هم از بس گرم بود نمي شد نفس كشيد.دوباره مجبور شدم بخوابم ولي چه خوابي؟!

خواب كلافگي، خواب زهر مار، خواب درون آتش ...فقط يك خاصيت داشت و آن اينكه از عذاب جهنّم كم مي كرد.انشاءالله هر قطره عرق سيلي مي شد وشعله اي از آتش جهنّم را خاموش مي كرد.اگر به خاطر اين نبود مگر مرض داشتم بيايم جبهه؟!

خدايا شكرت.اگر اين جنگ نبود ما چه ميكرديم؟ چه طور مي شد اميدوار بود كه چيزي براي آخرت ذخيره شده است؟

اما كار به همبن جا تمام نشد.ساعت 3 يكي آمد بيدارم كرد و گفت :پاشو نوبت پاس توست.خدايا قبول كن.خدايا نيّتم را خالص بگردان.خدايا مرا در آنچه رضاي توست موفق گردان!

اي كاش فقط بيدار بودن و نگهباني بود.مبارزه با پشه ها هم جزء پاس بود.يك دقيقه نمي شد آراممان بگذارند.هر چند وقت يكبار مي بايست محكم ميزدي توي سر و گردن و دست و پايت تا نيشت نزنند.خدا حفظشان كند.اينها هم مأمور تقليل عذاب دوزخند.

خدا يا!هر بلايي داري توي همين دنيا به سرمان بياور (البته به اندازه ي ظرفيتمان(ولي توي آن دنيا ديگر نوكري آقا امام حسين(ع(را نصيب گردان!

 

    از دست نوشته هاي شهيد اميري مقدم

نام: رضا مقدم   تاریخ: ۷ آبان ۱۳۸۹
کجایی سید....
نام: نياز   تاریخ: ۶ خرداد ۱۳۹۰
توروخدا نامه اي به بهشت شهيد اميري مقدم رو بذاريد.زود!
نام: ایرج سلطانمحمدی   تاریخ: ۱۰ مهر ۱۳۹۲
جدا سعید مقدم ادم دوست داشتنی بود یادم میاید در سالهای 63-64 در جلسات هفتگی مفید هر وقت اطلاع میدادند که سعید مقدم هست من هم میرفتم هر وقت میگفتند سعید نیست یواشی میپیچیدم میرفتم خونه .جلسات بدون سعید نمک نداشت روح نداشت حال نمیداد.
نام: ایرج سلطانمحمدی   تاریخ: ۱۰ مهر ۱۳۹۲
جدا سعید مقدم ادم دوست داشتنی بود یادم میاید در سالهای 63-64 در جلسات هفتگی مفید هر وقت اطلاع میدادند که سعید مقدم هست من هم میرفتم هر وقت میگفتند سعید نیست یواشی میپیچیدم میرفتم خونه .جلسات بدون سعید نمک نداشت روح نداشت حال نمیداد.
نام: بچه محل سعید   تاریخ: ۲۶ آبان ۱۳۹۲
سعید و دائی شهیدش حمید صالحی از گل های ناب محله ما (میدان آزادی) بودند.
خاطرات زیادی دارم ولی یکیش این بود که یه روز توی اردوگاه قلاجه بعد از عملیات والفجر 3 که گردان ما توی کله قندی مهران انجام داده بود برنامه سخنرانی شهید همت در خصوص عملیات و توفیقات به دست آمده پایان یافته بود که از دور سعید رو دیدیم.
یکی از رفقای محل که با هم همگردان بودیم به من گفت که مخفی شو که برم سراغ سعید و اگه سراغتو از من گرفت بگم تو در مهران شهید شدی و حالشو بگیرم.
من گفتم خوب نیس ها . ولی او اصرار کرد و من بناچار با اصرار دوستم قبول کردم و اتفاقا همین طور هم شد.
یعنی سعید مشغول گفتگو با ... بود که من هم از پشت سر سعید اومدم و با علامت دوستم دستامو روی چشمهای سعید گذاشتم و یکهو دیدم دستهایم کمی نمناک شد.
سعید از محبت زیاد به من و شنیدن این خبر بغض کرده و اشک توی چشمهاش حلقه زده بود و وقتی فهمید این منم که چشمهاشو گرفتم خیلی حالش گرفته شد و البته شاید ته دلش هم خوشحال شد که من قالتاق هنوز هستم ولی من خیلی از این کارم و نقشه دوستم ناراحت شدم و از اینکه سعید رو ناراحت کرده بودم خیلی پشیمان بودم .
سعید هم با عصبانیت و ناراحتی گفت : شماها آدم نمیشید.
و الحق که این یه جمله رو در حق ما کاملا درست و بجا گفت.
او رفت و قبای شهادت بر تن کرد ولی ما با دروغ و ریاکاری در این دنیای کثیف فقط ادعای رفاقت با شهدا رو میکنیم.
راستی دم غروب امروز هم سرخاک او و دائیش و دیگر شهدای محل یه فاتحه مهمونشون بودم و بعدش بسوی قم برگشتم.


نام(اختیاری):
ایمیل(اختیاری):
عدد مقابل را در کادر وارد کنید:
متن:

کانال تلگرام مفیدنیوز
کلیه حقوق محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع ميباشد.