آرشیو نسخه های rss پیوندها تماس با ما درباره ما
مفیدنیوز
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا                                                                           
صفحه اصلی | سیاسی | اجتماعی | فضای مجازی | اقتصادی | فرهنگ و هنر | معارف اسلامی | حماسه و مقاوت | ورزشی | بین الملل | علم و فناوری | تاریخ يكشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸ rss
نسخه چاپی ارسال
» رهبر معظّم انقلاب: دوستان و دشمنان بدانند در حوادث امنیتی چند روز اخیر، دشمن را عقب زدیم
» رهبر معظّم انقلاب: از تجربه‌ی کمیته‌های انقلاب استفاده کنید
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله نوری همدانی
پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
سایت اینترنتی حجه الاسلام والمسلمین جاودان
استاد قاسمیان
خبرپو - جستجوگر خبر
پاتوق كتاب
شناخت رهبری
عصر شیعه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
صدای شیعه
عمارنامه
شبکه خبری قم
آيا دوران مدرنيته به مرحله كهولت رسيده است؟   پائيز غرب مدرن در بهار بيداري اسلامي

آيا دوران مدرنيته به مرحله كهولت رسيده است؟ پائيز غرب مدرن در بهار بيداري اسلامي


سرویس سیاسی مفیدنیوز :: از غرب مدرن كه روزگاري ما را به حيرت مي انداخت بايد گسست؛ چون نه در سياست عملي براي ما خيري دارد و نه از لحاظ نظري، نفس جست وجوگر ما را اقناع مي كند. همان طور كه تجربه 200 سال اخير نشان مي دهد، ارمغان اين دو قلو و همزاد (غرب جديد و مدرنيته) براي ما در سطوح اجتماعي، توسعه ناهمگون، پيراموني شدن و در حاشيه قرار گرفتن بوده است و در سطوح فردي نيز از خودبيگانگي را با خود آورده است.

تاریخ: ۲۹ دي ۱۳۹۰

در ارتباط با پديده «مدرنيته» كه غرب جديد پرچمدار آن بوده و هست، هم اكنون ادبيات وسيعي وجود دارد كه از جوانب مختلف اين پديده را مورد توجه قرار مي دهند.
در اين مقاله با استفاده از رويكرد «آرمان-واقع گرايي» و با تكيه بر تحولات جاري و دهه هاي اخير، مدرنيته مورد نقد و بررسي قرار مي گيرد.
غرب جديد در حوزه نظري و عرصه هاي عملي به مرحله كهولت خود وارد شده است. از لحاظ نظري ثابت شده است كه رويكردهاي فلسفي و علمي مدرن، نمي توانند به دغدغه هاي اصلي و سؤال هاي اساسي بشر در مورد انسان و جهان پاسخ دهند و در عرصه سياست هاي عملي نيز غرب كاملاً در ورطه گرداب هاي هولناك ضدارزشي و ضدانساني گرفتار آمده است.
مدتي است كه ليبرال هاي وطني دل نگران تحولات جاري آمريكا هستند و اين نگراني را به وضوح مي توان از تيتر روزنامه هاي اين جريان داخلي استنباط كرد و يا در سرمقاله ها و گفت وگوهايي كه با كارشناسان انجام مي دهند، ديد.
اين جريان معتقد است تظاهركنندگان موسوم به «معترضان وال استريت» برخلاف ادعايي كه مي كنند، نه 99 درصد، بلكه يك درصد جمعيت 320 ميليوني ايالات متحده را تشكيل مي دهند. در سرمقاله ها و مصاحبه ها نيز همه تلاش ليبرال هاي وطني اين است كه آمريكا از اين بحران هم مثل همه بحران هاي قبلي عبور مي كند.
قبل از اينكه بخواهيم يك سري استدلال و قياس را رديف كنيم و استحكام استدلال ليبرال ها را بسنجيم، ذكر اين نكته طنزآميز خالي از لطف نيست كه رويكرد برخي از چهره هاي اصلاح طلب نسبت به تحولات آمريكا به گونه اي است كه انگار با جريان اصولگرا بر سر اين موضوع شرط بندي كرده اند و به جاي استفاده از تركيبات و كلماتي مثل «به نظر مي رسد» و «احتمالاً»، كه شرط زبان علمي در علوم اجتماعي است، از قيود مطلق و كلماتي مثل «مسلماً»، «قطعاً» و «حتماً» استفاده مي كنند.
به نظر مي رسد كه اين طيف فكري و سياسي همه حيثيت خود را به قمار گذاشته اند و الآن هم دلواپس نتيجه اين شرط بندي هستند، چرا كه در منازعه جاري، بدجوري جانب دولت آمريكا را گرفته اند و ناف شان را به ناف همان يك درصد حاكم بر آمريكا بسته اند.
جماعت فوق در ارتباط با انقلاب هاي عربي هم گرد وخاك زيادي به پا مي كنند و همه تلاش شان اين است كه به مخاطبان خود بقبولانند تحولاتي كه اكنون در كشورهاي انقلابي (تونس، مصر، يمن، ليبي، اردن، بحرين و ...) جريان دارد، چيزي جز قدم برداشتن به سمت ليبرال دموكراسي مدل آمريكايي نيست.
آنها مي گويند كساني كه به قدرت رسيدن «اخوان المسلمين» در مصر را معادل ورود دين به عرصه سياست مي دانند، خام انديش هستند. چرا كه رويكرد اخوان المسلمين فعلي، برخلاف گذشته، اقتصادي است و اخوان كنوني به جذب جهانگرد و افزايش آن از 12 ميليون نفر در سال 2010 به 20 ميليون نفر در سال آتي(2012) بيشتر مي انديشد تا احياي شريعت و مثلاً بستن مشروب فروشي ها و...
اين دستكاري در واقعيت و منطبق كردن آن با ذهنيت خود، به خاطر همان شرط بندي و نگراني اشاره شده است. به قول حكيم نظامي:
«آينه چون نقش تو بنمود راست
خود شكن، آينه شكستن خطاست»
خود شكستن و از ذهنيت نادرست و افكار غيرواقعي دست برداشتن، فقط از كساني برمي آيد كه صادقانه در جست وجوي حقيقتند. والا، چه چيزي سبب مي شود كه اين جماعت به اصطلاح تحليلگر نتوانند تأثير انقلاب اسلامي ايران و جريان مقاومت را در قيام عربي ببينند و اين همه نمادهاي ديني و مذهبي را در انقلاب مصري ها و بحريني ها و ... ناديده بگيرند. همين قدر كه توده هاي مصري به يك جريان ديني گرايش دارند و به آن رأي مي دهند، خودش به تنهايي بازگشت مردم به دين و ارزش هاي مذهبي را ثابت مي كند.
شيطنت غربي ها هم در اين ميان جالب است؛ آنها چند ماهي پس از آغاز قيام مردم مسلمان، اسم اين قيام را «بهار عربي» گذاشتند و همه رسانه هاي اروپايي و آمريكايي اين تركيب را مكرر در مكرر به كار برده اند و به اصطلاح آن را جا انداخته اند.
همان طور كه بهار آغاز سال است و رويش و زايش را تداعي مي كند، لابد اعراب نيز دنياي تازه اي را آغاز مي كنند و پيوند با جوامع مدرن و پذيرش ارزش هاي غربي و انفكاك به ارزش هاي ديني و بومي، اين دنياي تازه را تعريف مي كند و به همين خاطر، در «بهار عربي» نشاني از اسلام و اسلامي بودن و گرايش به دين وجود ندارد.
اما، اين اواخر غربي ها كمتر از اصطلاح بهار عربي در مورد تحولات خاورميانه و شمال آفريقا، استفاده مي كنند و رواج اين مفهوم، آن رونق سابق را ندارد و به نظر مي رسد كه فهميده اند دنياي آتي اعراب دنيايي است كه دين اسلام در آن نقش محوري دارد و در عوض، اسرائيل جايگاهي ندارد. مشخص است كه اين دنيا اگر براي اعراب، به بهار شباهت دارد، براي آمريكا و اروپا چيزي غير از پائيز نيست، قرينه معكوس بهار عربي، «پائيز غربي» است، و پس چه بهتر كه از خير استعمال آن بگذرند.
چرا غرب، نه
جداي از اينكه ماهيت قيام عربي چيست و معترضان وال استريت آمريكا چه تعداد از جمعيت اين كشور را تشكيل مي دهند، و اصولا آيا اين قيام شكست مي خورد يا نه، بايد بگوييم كه غرب در كليت خود و در شيوه زندگي و در تعريفي كه از جهان و انسان ارايه مي كند، ديگر ظرفيت پيشگام بودن براي جوامع بشري را از دست داده است.
غرب مدرن به موجود زنده اي مي ماند كه انگار مراحل رشد و بلوغ خود را پشت سرگذارده و اكنون وارد مرحله كهولت و پيري خود شده است. روزگاري ما ايراني ها وقتي وارد فرنگ مي شديم، از اين همه ساختمان هاي بزرگ و زيبا و شكيل كه آنجا مي ديديم، حيرت مي كرديم و از مشاهده نظم و انضباط و انسجام اجتماعي و اداري آنجا، دهانمان باز مي ماند و حتي برخي از محققان با انگشت نهادن بر همين وجه ما ايراني ها، اين دوره كه مربوط به قبل و بعد از انقلاب مشروطه (1285) مي شود، را «دوره حيرت» نام نهاده اند.
از آن زمان تاكنون كه بيش از 100 سال مي گذرد، هم ما ايراني ها تجارب زياد كسب كرده و با علوم جديد به قدر كافي دمخور شده ايم و هم غرب تحولات فكري و سياسي زيادي را از سرگذرانده است كه البته پرداختن به اين سه شاخه تحولات (يعني ايران، غرب و تعامل بين اين دو) و اشاره به جزء جزء آن، در اينجا نه هدف ماست و نه امكان آن در مقاله حاضر وجود دارد؛ اما مي توان شاخص ها را جمع بندي و ارائه كرد.
ارائه شاخص ها اين حسن بزرگ را دارد كه ادعاي ما در مورد «از سكه افتادن غرب» برحسب انتزاعي بودن و آرماني بودن نمي خورد. اين اتهام زني در علوم جديد خصوصا در علوم سياسي بسيار رايج است كه بسياري از ايده ها و انديشه ها از آنجا كه با «بايدها» و «نبايدها» سر و كار دارند، در حد ادعا باقي مي مانند و علمي نيستند. هرچند «علم» ملاك درستي براي سنجش گزاره ها نيست، چون دايره شمول آن بسيار تنگ است، ولي به هر حال، وقتي پاي شاخص و تجربه به ميان مي آيد، اين منتقدان نكته سنج هم قانع مي شوند.
رويكردي كه در اينجا موردنظر ماست و از طريق آن مي خواهيم غرب را بسنجيم، يك رويكرد مزدوج است، هم بايدها و نبايدها را در خود دارد و هم «هست ها» و «نيست ها» را و به نظر ما اين رويكرد، يك رهيافت كامل است و علي رغم اينكه علمي است، از حصار تنگ علم در مي گذرد.
تابلوي مطلق توسعه
تا اواخر قرن بيستم، بسياري از انديشمندان علوم انساني براي توسعه يك تابلوي مطلق در ذهن داشتند. آنها هرچند براي رسيدن به توسعه، راه هاي مختلف را كم و بيش مي پذيرفتند، ولي در مورد سرمنزل مقصود، با هم اتفاق نظر داشتند.
«برينگتون مور» يكي از اين انديشمندان است. وي استدلال مي كرد كه براي دستيابي به توسعه، سه مسير وجود دارد، 1)راه توسعه اروپاي غربي كه با انقلاب اجتماعي همراه بوده است، 2) توسعه از بالا كه توسط نخبگان فرهيخته هدايت و مديريت شده است مثل دو كشور آلمان و ژاپن در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، و 3) توسعه در چارچوب ايدئولوژي كمونيستي كه با اقتصاد برنامه ريزي شده و متمركز، اين مسير را طي مي كند. مور براي اين مورد سوم، اتحاد جماهير شوروي سابق را مثال مي آورد.
در استدلال بالا، چند چيز بديهي در نظر گرفته شده و انديشمند مذكور فرض را بر اين گرفته است كه در مورد آنها، اشتراك نظر وجود دارد، اول، تابلوي مطلق توسعه كه مور آن را كم و بيش با چند كشور صنعتي كنوني مثل آلمان، ژاپن، انگليس، فرانسه و آمريكا معادل مي داند. دوم، توسعه معادل صنعتي شدن و پذيرش الگوهاي مدرن در مورد انسان، جامعه، حكومت و... است و به همين خاطر، براي رسيدن به توسعه، بايد مراحلي تعريف شده را طي كرد. سوم، بسياري از جوامع موجود، توسعه نيافته هستند و بالاخره اينكه، كشورهاي مختلف اگر اراده كنند، مي توانند مثل چند كشور صنعتي موجود، توسعه بيابند.
اين نوع تفكر به ويژه در دهه هاي 1970 و 1980 بر دانشگاه ها، حوزه هاي فكري و محافل سياسي جهان غالب بوده است ولي كم كم و به مرور زمان در بسياري از اين اصول رخنه افتاد؛ كشورهاي صنعتي كه تابلوي مطلق توسعه محسوب مي شدند، اكنون به خاطر جنگ و خونريزي و آلوده كردن محيط زيست و نقض حقوق بشر، به شدت در معرض اتهام هستند. اكنون آمريكا در روز روشن به كشورها حمله مي كند، زندانيان را شكنجه مي كند، از امضا پيمان هاي حساس كيوتو (در مورد گرم شدن زمين) و ديوان قضايي بين المللي سر باز مي زند و با ممنوع شدن استفاده از سلاح هاي كشتارجمعي مثل بمب هاي خوشه اي و شيميايي مخالف است و از جنايات ضدبشري اسرائيل حمايت مي كند و ساير كشورهاي صنعتي نيز زير چتر آمريكا هستند.
اصل بديهي دوم آقاي مور كه توسعه را معادل صنعتي شدن و پذيرش ارزش هاي مدرن مي دانست نيز نزد انديشمندان مخدوش است. در اين مورد بعداً ذيل عنوان شاخص ها، مفصلا بحث خواهيم كرد.
اما، اين پديده كه خيلي از كشورها توسعه نيافته هستند، به آن شكلي كه اكنون مي بينيم، با توسعه يافتگي (صنعتي) شمار اندكي از كشورها پيوند ارگانيك دارد و خود يك پديده مدرن است؛ علت قحطي و فقر در گذشته و قبل از شكل گيري دنياي مدرن، بلاياي طبيعي، خشكسالي و جنگ بود، اما، قحطي و فقر در دنياي مدرن به خاطر تحميل تقسيم كار از جانب قدرت هاي مسلط بر ملل ضعيف و انتقال مازاد حياتي از پيرامون (كشورهاي عقب نگه داشته شده) به مركز (چند كشور صنعتي) است. جوامع مختلف در گذشته تقريباً خودكفا بودند، ولي اكنون بسياري از كشورها وابسته به توليدات صنعتي و كشاورزي كشورهاي ديگر هستند و از لحاظ مالي نيز بدهكارند.
آخرين اصلي كه از نظر مور بديهي فرض شده، اين است كه اگر كشورهاي مختلف اراده كنند، مي توانند طي يك پروسه مشخص، وارد باشگاه كشورهاي توسعه يافته شوند. مثالي كه معمولا در اين مورد زده مي شد، ژاپن بود؛ كشوري كه رگ و ريشه اروپايي نداشت و به تعبير تئوري پردازان توسعه و شخص مور، به خاطر برخورداري از نخبگان فرهيخته و آگاه، توانست مسير توسعه را به خوبي پيدا و آن را طي كند. پس از ژاپن، نام كره جنوبي، مالزي و سنگاپور هم مطرح شد، ولي بعداً به خاطر بحران هاي مالي اواخر دهه 1990، از اين كشورها كمتر اسم برده مي شود و كارشناسان فقط به نام ژاپن بسنده مي كنند.
اما، مدت ها گذشت و متفكران بي طرف كم كم دريافتند كه توسعه ژاپن در هيچ جاي ديگر عالم تجربه نشده و نخواهد شد. به عنوان مثال، كشورهاي آمريكاي لاتين علي رغم اينكه حدود 150 سال از يوغ استعمار مستقيم اسپانيا و آمريكا رها شده اند، نه تنها نتوانسته اند به جايگاه كشور توسعه يافته اي مثل ژاپن دست بيابند، بلكه سال به سال مقروض تر و فقيرتر شده اند؛ اين در حالي است كه در منطقه آمريكاي لاتين انواع و اقسام تئوري هاي توسعه به اجرا درآمده است.
ليبرال هاي وطني توسعه يافتگي ژاپن
به ميان مي آيد، مي گويند توسعه براي خود ظاهر و باطني دارد و نخبگان ژاپني در آن مقطع حساس (اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم) هم ظاهر و هم باطن مدرنيته را با هم اخذ كردند، ولي نخبگان سياسي ما و افرادي مثل اميركبير و رضاخان فقط ظاهر مدرنيته را در شكل مدارس جديد، پل ها و بناها از غرب گرفتند، ولي به باطن آن كه آزادي، مشاركت سياسي، قانون و ارج نهادن به مالكيت خصوصي و سرمايه داري مدرن بود، بي توجه بودند.
البته، برخي از ليبرال هاي وطني پا را از اين هم فراتر مي نهند و مي گويند تاريخ و سنت و مذهب شينتو و ديگر ارزش هاي به جا مانده از گذشته، در مسير توسعه ژاپن مانع ايجاد نكرده اند و اين كشور توانست روح و جسم مدرنيته را به راحتي يكجا بپذيرد.
اين استدلال ها كه براي خود طرفداران زيادي هم دارد، با بسياري از داده هاي تاريخي جور درنمي آيد.
به عنوان مثال، ژاپني ها تا همين ميانه قرن بيستم، داراي نظامي اقتدارگرا و جنگ طلب بودند و خود آمريكايي ها و غربي ها مدعي هستند كه ژاپن را با انفجارهاي هسته اي رام كرده اند.
توسعه (صنعتي) ژاپن بيشتر مرهون ويژگي هاي ملي و ژئوپليتيك بود و به عبارت درست تر، تصادف در اين ميان نقش برجسته اي دارد. كشور ژاپن اگر در خاورميانه، اروپاي شرقي، آفريقا و يا آمريكاي لاتين قرار داشت، هرگز به جايگاهي كه الان دارد نمي رسيد.
ژاپن پس از شكست در جنگ جهاني دوم، اجازه تشكيل ارتش نداشت. به همين خاطر، بخش عظيمي از مازاد و بودجه اين كشور به جاي اينكه در حوزه دفاعي و نظامي هزينه شود، به بخش هاي صنعتي منتقل شد و همين، تبديل به يك فرصت بزرگ براي توسعه صنعتي شد.
فقر طبيعي و كشاورزي، نداشتن منابع و جمعيت زياد مؤلفه هايي هستند كه وقتي در يك جا جمع شوند و با پشتكار همراه باشند، نيروي كار مصمم و عظيمي را براي بخش هاي توليد صنعتي فراهم مي كنند. در واقع، ژاپني ها مجبور به انتخاب بودند، يا مي بايستي سخت كار كنند و يا فقر و تنگدستي را بپذيرند.
در اين ميان، ويژگي هاي ملي نيز در خدمت اهداف و برنامه هاي توسعه درآمدند؛ دين واحد، نژاد واحد، انبوه جمعيت هاي شهري، تبعيت بي چون و چرا از قدرت و حكومت مركزي، انرژي ژاپني را هدر نداد و مسير توسعه را تقويت كرد.
با اين حال، اراده ابرقدرت ها نيز اگر ساز مخالف مي زد، بعيد به نظر مي رسيد كه ژاپن به جايگاهي برسد كه الان (از لحاظ اقتصادي و صنعتي) رسيده است. ژاپن اگر اسرائيل را در همسايگي داشت، اگر در حياط خلوت ابرقدرت ها و يا در محل اصطكاك آنها قرار مي گرفت، سرنوشت متفاوتي برايش رقم مي خورد.
به هر حال، هر ملتي ويژگي خودش را دارد و براي ما ايراني ها كه طي دو سه دهه اخير با خيل آوارگان خارجي مواجه بوده ايم، مثال زير كاملا ملموس است كه عراقي ها تاجران خرده پا، افغاني ها كارگران سخت كوش و پاكستاني ها هم گدايان حرفه اي در سر چهار راه ها و يا فالگيران خوبي هستند (لااقل، آن تعداد پاكستاني كه وارد كشورمان مي شوند، در اين دو حوزه حرف اول را مي زنند و خداي نكرده قصد توهين به اين ملت بزرگ را نداريم.) در مورد ژاپن كه به بحث ما مربوط مي شود، برخي روي ويژگي هاي ملي و يا همان طور كه اشاره شد، تاريخ و مذهب اين كشور انگشت مي گذارند و آنها را در ارتباط با توسعه يافتن اين كشور برجسته مي كنند كه مبناي علمي ندارد و نمي تواند به عنوان يك معيار و ملاك تضميني براي توسعه باشد. اگر چنين بود مردم جزاير كمور و كشور آلباني هم توسعه پيدا مي كردند. لذا، اگر بگوييم خوش اقبالي و تصادف نيز در اين ميان نقش برجسته اي داشته است، سخن نسنجيده و بي موردي نيست.
به هر حال، يكه و تنها ماندن ژاپن در ميان عموزادگان اروپايي و آمريكايي و وارد نشدن حتي يك كشور ديگر به جمع آنها، اين گزاره را تقويت مي كند كه ژاپن يك استثناء است نه قاعده. لذا، به نظر مي رسد فرض چهارم آقاي مور و همفكران وي كه مي گويند راه توسعه اقتصادي و صنعتي براي همه باز است، با توجه به تحولات دهه هاي اخير، چندان قابل دفاع نيست.
كشور چين كه اين روزها توليداتش همه جاي جهان را گرفته، نيز يك استثناي ديگر است؛ اين كشور داراي يك اقتصاد بزرگ و جمعيت بسيار زياد در داخل و برخوردار از حق وتو در روابط بين الملل است. بهتر است بگوييم كه چين به تنهايي يك جهان است. در يك جمع بندي، اين اژدهاي خفته كه به تازگي بيدار شده است، تا رسيدن به توسعه راه زيادي در پيش دارد. در ارتباط با ناموزون بودن توسعه در اين كشور، جا دارد كه بگوييم اگر از جنوب شرق چين بخواهيم به سمت شمال غرب سفر كنيم، از يك وضعيت پررنگي به وضعيت بي رنگي كامل وارد مي شويم. از لحاظ سياسي نيز اصولا در نگاه ليبرال هاي غربي و وطني مورد طرد است. در تحليل آخر، اگر چين تبديل به يك كشور پيشرفته صنعتي شود، باز هم يك كشور است و در اينجا نيز استثناء برقاعده مي چربد.
شاخص ها
تا اينجا همه استدلال ها و بحث هايي كه كرديم مي خواستيم ثابت كنيم كه با وجود نظام ظالمانه موجود و تقسيم كار تحميلي بر كشورها، ورود كشورهاي عقب نگه داشته شده به باشگاه كشورهاي توسعه يافته (صنعتي)، در حد يك رؤياست و تا زماني كه طرحي نو در انداخته نشود، جوامع محروم توسعه نمي يابند.
اما از اين پس مي خواهيم به اين موضوع بپردازيم كه چرا غرب مدرن ديگر يك تابلوي مطلق توسعه نيست. بخشي از استدلال هاي مورد نظر ما در اينجا اساساً جمعبندي برهان ها و نتايجي است كه خود متفكران غرب به آنها رسيده اند.
متفكران اروپايي و آمريكايي تاريخ تحولات خود را به دوره هاي ذيل دسته بندي مي كنند:
1) دوره ماقبل باستان، 2) دوره يونان و روم باستان، 3) قرون وسطي، 4) دوره رنسانس (تجديد حيات)، 5) دوره رفورم (اصلاح دين)، 6) عصر جديد و سپس دوران مدرن و 7) دوران پست- مدرن (پسا- مدرن)
پست- مدرن كه اكنون تقريبا مورد اقبال اكثر انديشمندان اروپايي و آمريكايي قرار گرفته است، دو ويژگي برجسته دارد: 1) نقد مدرن و 2) نسبي گرايي.
قبلا و طي قرون 17، 18، 19 و اوايل قرن بيستم، انديشمندان قبل از هر چيزي، اين خوشبيني را داشتند كه با روش علمي مي توان به همه حقايق بشري پي برد. آنها همچنين به اين اعتقاد رسيدند كه ارزش ها و مفاهيمي كه بدان ها دست مي يابند، از لحاظ زماني جاوداني و در بعد مكاني نيز متعلق به همه عالم خواهد بود و لذا، افرادي مثل «ديدرو»، «منتسكيو»، «لاك»، «هايز»، «روسو» و حتي «ماركس» و «انگلس» به بشريت وعده بهشت اين جهاني را دادند.
اما تحولات بعدي به اصطلاح، همه اين بافته ها را رشته كرد و بدتر از همه اينكه آنها براي جنگ ها فقط علت هاي ديني، مذهبي، قوم گرايي و قبيله گرايي مي تراشيدند. ولي در جامعه آرماني و مدرن اين انديشمندان دوجنگ جهاني مهلك رخ داد كه به طور بي سابقه اي جان ميليون ها انسان (عمدتا غيرنظامي) را گرفت.
در سايه ايده هاي افرادي چون «فرانسيس بيكس» و «اگوست كنت»، علم ابزاري بر علم انتزاعي و حقيقت طلب غلبه يافت و اين علم نيز در خدمت قدرت هاي نوظهور سياسي قرار گرفت و نتيجه، آن شد كه اكنون شاهد هستيم (نابرابري اجتماعي و فاجعه زيست محيطي) و اين وضعيت جاي بهشت وعده داده شده عصر روشنگري (قرن هجدهم) را گرفت.
شاخص بعدي، نسبي گرايي است كه جاي مطلق گرايي مدرنيته را گرفت. شرح چارچوب فكري متفكران پسامدرن در اينجا، نه مقدور است و نه ضرورت دارد. آنها به جاي صراط مستقيم (كه در مدرنيته، خطي بودن توسعه و يا توسعه تكاملي و مرحله اي را تداعي مي كند)، مدعي صراط هاي مستقيم شدند! به عبارت ديگر، براي فرار از مدرنيته، خود به ضلالت افتادند.
پسا- مدرن ها علنا «مرگ فلسفه» و «مرگ مؤلف» (به اين معنا كه هر مخاطبي برداشت خاص خودش را از كتاب مي كند) را جار مي زنند و اين قصه سردرازي دارد. لب كلام اينكه مباني اخلاقي غربي ها را يك بار ديگر، خود غربي ها دارند مي زنند. قبلا اين اتفاق در يونان باستان و توسط سوفسطائيان رخ داده بود.
به نظر مي رسد كه از لحاظ اخلاقي، علت شناور شدن جوامع غربي در آخرين ايستگاه خود (پست- مدرن)، كوتاهي علم در ايجاد يك دستگاه اخلاقي مدرن به جاي اخلاق ديني بود؛ مردم به خاطر وعده هاي عالمان مدرن، به اخلاق ديني مسيحي پشت كردند، اما اخلاق علمي هم تحقق نيافت. پايه هاي آن اخلاق خود بنيادي كه مدرنيستي مثل «امانوئل كانت» آلماني از آن دم مي زد، توسط هموطنش «فردريش نيچه» فروريخت.
فمينيسم
فمينيسم يك شاخص ديگر در مورد سنجش مدرنيسم است. اين اصطلاح را -كه پديده اي صددرصد مدرن است - دوگونه معني كرده اند؛ دفاع از حقوق زنان كه امري پسنديده است و برابري مطلق زن و مرد، كه بطلان آن به عنوان يكي از نمادهاي غيرقابل انكار مدرنيسم، ثابت شده است.
فمينيست ها كه نسبت به ظلم تاريخي مردان عليه زنان معترض بودند، پس از مطالعات گسترده جامعه شناختي به شيوه مدرن و استقرايي، پي بردند كه بسياري از ساخت ها به شيوه ساختاري، ظلم عليه زنان و نابرابري ميان دو جنبش را بازتوليد مي كند. به عنوان مثال، اين محيط (خانواده، مدرسه، جامعه) است كه زن را زن و مرد را مرد مي كند نه ساختارهاي ژني و آنزيمي بدن هاي انسان. آنها به زبان به عنوان يك ساخت اشاره مي كنند و سپس، مفاهيمي كه به دو جنس مذكر و مؤنث نسبت داده مي شود را باهم مقايسه ارزشي مي كنند؛ به عنوان مثال؛ «جوانمرد» ارزش مثبت و «خاله زنكي» ارزش منفي دارد. نتيجه اي كه فمينيست ها از اين مقايسه ها و تحقيقات مي كنند اين است كه در جوامع مردسالار، ظلم عليه زنان نهادينه شده است و لذا بايد ساختارشكني كرد و محيط را تغيير داد. در برداشت هاي افراطي تر، ايستگاه آخر را برابري مطلق زن و مرد درنظر گرفتند.
در چارچوب همين تفكرات بود كه زنان اروپايي و آمريكايي در دهه 1960 و 1970 به خيابان ها آمدند و تظاهرات راه انداختند. كم كم نمايندگان اين نحله فكري به قدرت رسيدند و وارد پارلمان ها شدند و يك سري قوانين افراطي در مورد زن و مرد را به تصويب رساندند.
اما، با گذشت زمان خود زنان متوجه شدند كه در برخي مشاغل مثل جنگيدن، راننده تانك شدن، امور سياسي، ورزش هاي رزمي خشن، فوتبال و... يا علاقه چنداني ندارند و يا از لحاظ قدرت بدني به پاي مردان نمي رسند. دستكاري در فيزيك بدن و انتقال جنين از زن به مرد نيز كه مورد تأكيد برخي از فمينيست هاي افراطي بود نيز غيرعادي و مغاير فطرت بشري دانسته شد.
نكته جالب ديگر در مورد فمينيسم كه براي ما ملموس است؛ بي اقبالي فمينيسم در ايران است؛ طبق فرمول فمينيست هاي وطني غربگرا و حتي شماري از اروپايي ها، ايران پس از انقلاب اسلامي سال 1357 فمينيسم را تجربه خواهدكرد. به زعم آنها، زنان پس از نيل به خودآگاهي، كم كم اعتراضات نظام مند خود را در شكل فمينيسم (برابري مطلق زن و مرد) شروع مي كنند.
اما چيزي كه در عمل رخ داد، ناقض اين پيش بيني بود؛ زنان در حوزه آموزش تا حدود 60 درصد كرسي هاي دانشگاه را فتح كردند ولي عليه ارزش هاي غربي موضع گرفتند و با حفظ حجاب و ارزش هاي ديني خود، فمينيسم را عملا به چالش كشيدند.
در حوزه سياسي نيز علي رغم برگزارشدن انتخابات آزاد و حضور گسترده زنان در آن، هيچ گرايش معناداري از اعزام نمايندگان فمينيست به مجلس شوراي اسلامي طي 33 سال اخير قابل مشاهده نيست.
بررسي اين شاخص نيز در درجه اول، شكست انديشه فمينيسم (برابري مطلق زن و مرد) و سپس، شكست مدرنيسم را نمايان مي كند.
پيدايش انسان
شاخص ديگر آموزه اي است كه انديشمندان مدرنيست در مورد پيدايش انسان ارائه مي دهند. براساس آموزه هاي ديني و به ويژه اديان ابراهيمي(ع)، خداوند انسان را آفريده و از روح خود در او دميده است. در اين تعبير، انسان به عالم برين تعلق دارد.
اما، دانشمندان جديد مدعي هستند كه با تحقيقات گسترده اي كه در حوزه هاي ديرينه شناسي، فسيل شناسي و جمجمه شناسي انجام گرفته است، مشخص شد كه بشر سه بار در منطقه شرق پا به عرصه وجود گذاشته است طي ميليون ها سال، از اين منطقه كه به شاخ آفريقا نزديك است در سراسر جهان منتشر شده است.
طبق اين دكترين، نسل بشر دو بار تاكنون به دلايلي، از جمله شهاب باران زمين منقرض شده است و ما انسان هاي فعلي، از نسل سوم هستيم.
اين آخرين دستاورد علمي در مورد پيدايش بشر است و همان طور كه شاهد هستيم، دكترين مذكور در مورد لحظه خلق شدن بشر ساكت است و مثلا از جهش سلولي فلان موجود و ظهور انسان حرف نمي زند. لذا، علم نمي تواند در حوزه پيدايش انسان، ادعاي تازه اي داشته باشد و حس كنجكاوي ما را در اين زمينه ارضا كند. اين درحالي است كه طي قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در اين مورد حرف و حديث هاي شبه علمي زيادي براساس تئوري تكامل داروين بر زبان ها جاري بود. مثلا مي گفتند كه ميمون ها اجداد انسان هستند و نسل بشر در طول دوران تطور و تكامل خود، به شكل و هيبت فعلي درآمده است.
البته، اين اظهارنظرهاي شبه علمي باعث شد كه تئوري تكامل انواع، به جامعه انساني راه پيدا كند و مراحل توسعه با سلسله مراتب نژادها پيوند بخورد و رژيم هاي فاشيستي شكل بگيرند و نظام سرمايه داري نيز با معنويت زدايي از ماهيت بشري، جايگاه انسان را تا حد يك حيوان مصرف كننده تنزل دهد، و البته اين تحقير منزلت انسان نيز در پرونده مدرنيته ثبت است.
جمع بندي
از غرب مدرن كه روزگاري ما را به حيرت مي انداخت بايد گسست؛ چون نه در سياست عملي براي ما خيري دارد و نه از لحاظ نظري، نفس جست وجوگر ما را اقناع مي كند. همان طور كه تجربه 200 سال اخير نشان مي دهد، ارمغان اين دو قلو و همزاد (غرب جديد و مدرنيته) براي ما در سطوح اجتماعي، توسعه ناهمگون، پيراموني شدن و در حاشيه قرار گرفتن بوده است و در سطوح فردي نيز از خودبيگانگي را با خود آورده است.
مدرنيته نگاه كمي به مسائل دارد و به همين خاطر، اصولا نمي تواند مقوله ظلم در حق ملل غيرغربي را درك كند. غرب مدرن علي رغم رواداري در داخل، در عرصه بين الملل به مثل راهزن مي ماند.
براي ما شرقي ها اين مايه خوشبختي است كه پيوند پول و قدرت در آمريكا، مردم را به خيابان ها كشانده است و روي اين اعتراضات بايد حساب باز كرد، چون اين مخالفت از درون، ابتدا آمريكا را و در نهايت، غول مدرنيته را به زانو درمي آورد.

به قلم سبحان محقق



نام(اختیاری):
ایمیل(اختیاری):
عدد مقابل را در کادر وارد کنید:
متن:

کانال تلگرام مفیدنیوز
کلیه حقوق محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع ميباشد.