آرشیو نسخه های rss پیوندها تماس با ما درباره ما
مفیدنیوز
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا                                                                           
صفحه اصلی | سیاسی | اجتماعی | فضای مجازی | اقتصادی | فرهنگ و هنر | معارف اسلامی | حماسه و مقاوت | ورزشی | بین الملل | علم و فناوری | تاریخ يكشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸ rss
نسخه چاپی ارسال
» ماجرای خانم بازی‌سازی که در خانه بازی تولید میکند
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله نوری همدانی
پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
سایت اینترنتی حجه الاسلام والمسلمین جاودان
استاد قاسمیان
خبرپو - جستجوگر خبر
پاتوق كتاب
شناخت رهبری
عصر شیعه
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
صدای شیعه
عمارنامه
شبکه خبری قم

مجید فیلم اخراجی‌ها چگونه شهید شد؟




تاریخ: ۱۶ تير ۱۳۹۲

به گزارش سرویس وب گردی پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر،همین طوری که توی جاده خاکی پر پیچ‌ وخم شاخ‌ شمیران به سمت تپه‌ مهدی و دشت منتهی به دریاچه دربندیخان می‌رفتم تک و توک آدم‌هایی رو می‌دیدم که مثل لشکر شکست‌ خورده به سمت عقبه می‌رفتند. خمپاره‌های صد و بیست که به سینه‌ کش شاخ‌ شمیران می‌خورد صدای مهیبی تولید می‌کرد که از ده تا خمپاره بیشتر بود. این صدا ترس رو تو دل آدم بیشتر می‌کرد. گاهی هم با مینی‌کاتیوشا رگباری سینه‌کش شاخ و تپه‌مهدی رو گلوله‌باران می‌کردند.
 

اخراجی ها
 

گاهی صدای خمپاره، چهچهه  پرنده‌ها رو قطع می‌کرد و گاهی هم گل‌های قشنگ صحرایی رو پرپر می‌کرد. دفعه قبل که توی شاخ، پدافند می‌کردیم عراقی‌ها با خمپاره شیمیایی می‌زدن یه بار که بوی سیر و بادام تلخ تو منطقه پیچید بی‌سیم زدم به گردان که برادر اینجا شیمیایی زدن. از پشت بی‌سیم بنده خدا گفت برادر مثلاً تو فرماندهی اگه تو بگی شیمیایی زدن بقیه باید بگن بمب اتمی زدن! یه خورده خوددار باش نیروها نترسن!

نصف راه رو رفته بودم که صوت خمپاره صد و بیست که توی سینه‌کش شاخ نزدیکی‌های بالای سرم خورده بود، منو نقش زمین کرد. سرم رو بالا آوردم ببینم از بالا شاخ، سنگی چیزی توی سرم نیفته دیدم که وا مصیبتا یه تیکه سنگی به بزرگی یه ماشین از شاخ جدا شده و داره میاد سمتم. شروع به دویدن کردم و خودم رو به یه سمت دیگه جاده رسوندم اما اتفاق دیگه‌ای که افتاد این بود که این سنگ جاده رو بست و آمبولانس‌ها  که در حال رفت‌وآمد بودند پشت تیکه سنگ گیر کردند.

نمی‌تونستم بیشتر از این معطل بمونم شروع کردم به دویدن به سمت تپه مهدی. وقتی رسیدم پای تپه مهدی دیدم عراقی‌ها گله‌ای با قایق‌هایی که خودشون رو به ساحل سمت ما رسونده بودند داشتن به سمت تپه هجوم می‌آوردند. مصطفی اینقدر آرپی‌جی زده بود که از گوشاش خون می‌اومد. وقتی متوجه اومدن من شد لبخندی زد که دندونهاش از پشت سیبیل‌هایی که از فرط سیگارکشیدن زرد شده بود معلوم شد. مصطفی مردونه تنگه رو نگه داشته بود اما یه لحظه تک‌ تیرانداز دشمن شکارش کرد و تیر قناسه تو دهنش نشست. وقتی مجید و بقیه دیدن مصطفی تیر خورد، جا خوردن؛ چون اون اولین شهید دسته اخراجی‌ها بود. مجید با شهادت مصطفی خیلی غیرتی شد و مثل فیلم قیصر داد زد که مُصی رو کشتن!

بعدش هم تیربار رو برداشت و رفت رو یال تپه مهدی و شروع کرد به رگبار بستن گله عراقی‌ها.

من هم رفتم بالا و دوربین رو انداختم تو دشت دیدم عراقی‌ها با اون هیکل‌های گنده چند تا از بچه‌های پلنگی‌پوش جقله رو مثل قربونی بغل کردن دارن با خودشون اسیر می‌برن. دیدن این صحنه از بالای تپه درحالی که نیروی کافی برای سرازیر شدن تو دشت نداشتیم خیلی ناراحت‌کننده بود. دو سه تا هلی‌کوپتر دوملخه عراقی هم وارد معرکه جنگ شدن و شروع کردن به رگبار بستن بچه‌ها. تنها راه و وسیله مقابله ما با اون هلی‌کوپترها تیربار و آرپی‌جی بود.

یه لحظه که گرد و خاک شلیک‌های هلی‌کوپترها خوابید متوجه شدم مجید افتاده. بچه‌ها مجید رو به پایین تپه منتقل کردن و زخم‌هاش رو بستن. ما هم حمله هلیکوپترها رو که جواب دادیم برای بستن تنگه رفتم کمک بچه‌ها و سر راه وارد سوله بهداری شدم با دیدن زخم‌های مجید انگار آب سردی روی سرم ریختن. تیرها به سفید رون مجید خورده بود و به‌ شدت خونریزی داشت. همه به مجید امید می‌دادن که الآن آمبولانس می‌رسه اما نمی‌دونستن که جاده بسته است و آمبولانسی نخواهد رسید. رفتم پیشش بادیدن من لبخند تلخی زد و با چشمهاش باهام حرف می‌زد. انگار داشت می‌پرسید داش مسعود بالاخره من آدم شدم؟

من هم گریه‌ام گرفته بود اما نمی‌تونستم جلو بچه‌ها گریه کنم بغضم رو خوردم و از سنگر بیرون اومدم صدای گریه رفقاش که بلند شد فهمیدم مجید تموم کرد. درست روز هفتم تیر شصت و هفت. عراقی‌ها داشتن عقب می‌نشستن نیروهای کمکی هم داشتن می‌رسیدن. شاخ‌شمیران تنها خطی بود که تو اون ماهای آخر جنگ نشکست.



نام(اختیاری):
ایمیل(اختیاری):
عدد مقابل را در کادر وارد کنید:
متن:

کانال تلگرام مفیدنیوز
کلیه حقوق محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع ميباشد.